هوای این ولایت چندیست كه پاك قاطی كرده، یكهو برف میاد، بارون میاد، تگرگ میاد! در یك روز كه هیچ در یك ساعت ۶جور هوا عوض میشه! گیج شدیم، بدن هم گیج شده! هیچی دیگه آخر ترمی با كلی درس و امتحان و شلوغ پلوغی یك سرما خوردگی كم داشتیم كه اونهم همراهمون شد! بگذریم. اصل موضوع، كم پیش نمیاد كه دوست و آشنا، یا غریبه در مورد تحصیل در این مملكت از آدم سوال نمیكنن! بدشانسی اونجا هست كه من چون از اولش اینجا دیپلم گرفتم زیاد نمیدونم كه چه جوری از اونور آب میشه درخواست داد برا تحصیل به این ور آب، بعدم كه مدام هی همه چیزشون رو عوض میكنن! اما خوب این اطلاعات رو از دوستانی كه از خارج آمدن پرسیدم، برا شمام میگم، دیگه كم یا زیادش رو ببخشید، و اینكه امیدوارم به درد به خور، بعد هم اینكه دیگه شرمنده از این بیشتر من نمیتونم پرسه جو كنم، خودتون میتونین از تو این لینكهایی كه میدم تمام اطلاعاتی كه میخواهین رو در بیارین. این هم بگم كه برا سال تحصیلی ۲۰۰۸-۲۰۰۹ دیره دیگه، محلت آخر تا فوبریه ۲۰۰۹هستش.
!)ریزنمرات دبیرستان، پیش دانشگاهی و مدرك لیسانس ( اگه میخواهین فوق لیسانس بخونید ) رو به اینگلیسی ترجمه كنین كه بعد باید بفرستینش برا برسی،
۲) یك سی وی ( نامه خصوصی ) میخواهند. كی هستین چه كاره هستین، چه كار كردین.
۳)از استادهاتون دو عدد نامه ركامندیشون
۴) داشتن مدرك اینگلیش Toffel یا ILTES اینجا زیاد اینگلیسی بكار میبرن بخصوص برا فوق لیسانس و دكترا. اگر برا لیسانس بیاین كه یك دوره فشرده سوئدی در دانشگاه میرین، ۱سال تا شیش ماه، البته اگر بخواهین رشته ها علوم انسانی بخونید كه خوندن نوشتن زیاد داشته باشه مثل مال ما، بعد یكسال زبانتون باید خیلی خوب باشه كه از پسش بر بیاین. رشته ها فنی رو نمیدونم دیگه!
۵) ماهانه هزینه رو ۷۰۰۰كرون میگن برا خرج مخارج اینجا، كه كرایه خونه و غذا و اینچیزها شاملش هست.
۶) دیگه اینكه اینجا سرد، هواش عجیب هست، هرچی شمال تر هم بری كه بدتر میشه، زود تاریك میشه. اگر میاین اینجا دید خاص كه اینجا بهشت هست رو نداشته باشین چون ممكن هست بزنه تو ذوقتون، كم ندیدم بچه هایی كه از ایران آمدن و هی ناله كردن از وضعیت اینجا! سوئدیها آدمهای خجالتی و كم حرفی هستن، تو محیط دانشگاه روزهای اول زود حلقه ها دوستی درست میشه كه تا آخرش میمونه، اما نشدنی نیست دوست شدن باهاشون، كمی طول میكشه.
۷) دیگه اینكه هزینه دوا دكتر اینجا گرون هست بخصوص واسه شمایی كه از خارج میای.
۸) اجازه كار دارین تو مدت تحصیل ولی آیا كار پیدا بشه یا نه دیگه بستگی به زبان، نتوورك و عرضه خودتون داره. منظورم زبان سوئدی بود.
خوب این هم لینكها:
اینجا كامل همه اطلاعات هست و اینكه ما هم خودمون از این سایت دست به كار میشیم برا تقاضا برا دانشگاه
ساعت نه و نیم شب هست، تازه داره غروب میشه! بعد دو سال تحصیلات دانشگاهی بنده هنوز هم كه هنوزه یاد نگرفتم سروقت كارم رو انجام بدم، فردا صبح باید هم تنتا/ یا امتحان خانه گی كه یك انشا ۵صفحه ای در مورد یك مضوع مربوط به جامعه شناسی پزشكی هست رو تحویل استاد بدم، حالا نوشتن كه هیچی مطالب لازم رو هم كامل نخوندم! در عوض یك عالمه داستان و فیلم و آهنگ دیدم، خوندم و شنیدم! خدایا توبه، یعنی جای امیدواری برا بهبود من هست؟! حالا مضوع انشام چه باشه خوبه؟! استرس در بین زنان و مردان! تو یكی از این متننها كه میخوندم و مال Lazarus هست، در مورد تحقیقات Weiss نوشته كه بر روی مردان شاغل و متاهل بوده، اونجا اومده كه این آقایان كه نان آور خانواده هم هستند، بیشترین انرژی مثبت رو از همسرانشون میگیرند، این آقایون مایل نیستن كه استرس كاری خود رو به منزل منتقل كنن چون نشان دادن استرس برابر هست با ضعف! این دسته از مردها دوست ندارن كه به همسرشون ضعف خودشون رو نشون بدن، یعنی اگر استرس داشته باشی نشونه اینه كه از پس كارت به خوبی بر نمیای. یك محقق دیگر هم كه مشابه این تحقیق رو داره نوشته بود كه مردا دوست دارند كه فقط در مورد موفقیتهاشون با همسرشون حرف بزنند و مورد تحسین و تمجید اونها قرار بگیرند، اگر مردی شب بی خوابی داره و بی سر و صدا تخت رو رها میكنه تا همسرش بلند نشه، و میره آشپزخونه، یك نشانی هست برا این كار بار كاری این آقا زیاد هست و ایشون استرس دارند، بهتره كه همسر هم همون موقع تخت رو رها كنه و به آقا در آشپز خانه بپیونده و در سكوت پشتیبانی خودش رو از همسرش نشون بده، خانمها لطف كنن و توجه كنن كه زیادی از همسراشون یا پارتنرهاشون رو سوال پیچ نكنن وقتی میبینن اون بنده خدا تو خودش رفته و فكر و خیال زیادی میكنه، به حال خودشون بگذارند تا بیشتر مورد استرس قرار نگیرند. البته اینها نظر اون محقق هست ها نه من! من كه طرف رو كچل میكنم از بس میپرسم چته ، چرا ساكتی! آره خلاصه یك چیزهایی میخونم كه یكهو میبینم از فرط جالبی دارم هر هر و كر كر بلند بلند میخندم واسه خودم! البته چه بسا كه درس و پند و ارزند خوبی هم میده واسه آینده! تو یك كتاب دیگه كه به سوئدی هست با تیتر، مردانه، زنانه، مضطربانه، نوشته بود كه مردانی كه در پستهای بالا هستن، مثل رایس رواسا، اكثر همسرانشون خانه دار هستن، البته در اول اینجوری نبوده، یعنی همسراشون هم شاغل بودن ولی خوب خودشون رو فدای پیشرفت همسرشون كردن! پس الكی نمیگن كه پشت هر مرد موفقی یك زن هست! البته خوب این صد در صد به همه نمیخوره، خیلی ها هم هستن كه هردو شاغلن ولی خوب اونجا زن ساعت خالی برا انجام دادن كارهای دلخواه و گشت و گذار كمتر داره، یا اصلن نداره، چون مجبوره بعد كار به كار خونه و بچه داری هم برسه!
حالا ما زانوی غم بغل گرفتیم كه در آینده پدرمون در میاد، چون من هم بدجور دونبال مدرك و این حرفها هستم، هم همسر آینده هم باید خیلی دنبال پیشرفت كاری باشه، پس اونوقت باید قید بچه مچه رو زد، حالا این به كنار، نكنه یك روزی من هم مثل خیلی زنا دیگه با گذشت زمان مبدل بشم به خانم خونه؟! الان ادعام زیاده، ۳-۴سال دیگه هم همینم؟! مامان بزرگم اون روز داشت نصیحتم میكرد میگفت راز ازدواج مووفق اینه كه در جلو به همسرت بگی بله تو درست میگی! تو حرفش حرف نیاری، ولی سیع كنی خواسته خودت رو جوری تحویل شوهرت بدی كه اون فكر كنه این ایده و خواسته اون بوده از اول! آهان، یك دیگه هم نصیحتم میكرد میگفت مرد رو از اول ازدواج هرجوری عادت دادی همونجوری تا آخر عمر میمونه! سوومی میگفت بعد ازدواج مردا عوض میشن، وقتی دیدن دیگه مال اونهایی و به خودش مطمئن شد روی اصلی خودشون رو نشون میدن! و هزار حرف و حدیث دیگه! میبینین همیجوری میشه كه آدم مضطرب میشه و به سرش میزنه كه بیخیال همه این دنگ و فنگ ها بشه! اما اینا یك طرف و اینكه یكروز همسرت تو روت نگاه كنه با یك نگاه سنگین و سرد و بگه بعد عمری زندگی كه دیگه دوستت ندارم! یا عاشق كس دیگه شدم! اون چی؟! همش به خودم میگم كه همه اینها ممكن هست، میگم كه باید واقع بین باشه آدم، آخر زندگی كه نیست؟! مادرم میگه اگر خدایی نكرده یك روزی تو زندگیتون مجبور به طلاق شدین، یعنی دیدین رابطه عاطفی دیگه ندارین، بهتره كه ادامش ندین. طلاق رو به چشم شكست نبینین! اما در عمل تحقیقاتی كه شده نشون داده كه بعد مرگ نزدیكان طلاق جزو بزرگترین ناراحتیها و شكستها برا آدمها به حساب اومده! با نوشتن اینها، و دیدن ساعت كه ۱۰ شده، یعنی ۱۲ساعت به dead line مونده، احساس میكنم كه آدرنالین بدنم زیاد شده و ضربان قلبم سریعتر، اینجاست كه وجودم رو استرس میگیره! حالا اگر نوع خوب استرس باشه و من بتونم یك انشا عالی تحویل بدم، یا نوع بدش كه مخم هنگ كنه و هیچ كاری نكنم رو در پست بعدی خدمتون عرض میكنم.
پ.ن اگر میبینین زیاد دارم از ازدواج اینها مینویسم اینه كه همونطور كه قبلتر هم عرض شد امسال تب عروسی بین رفقا ما افتاده و من هم ساق دوش شدم، همون برایدز مید. واسه همین به قولی جو زده شدم! راستی گله چرا عروسی گرفتن اینقدر گرونه؟! ۲سال پیش عروسی دوست برای یكشب جشن نزدیك ۳۰۰هزار كرون خرج شد! جشن هم در هتل هیلتون یا شرایتون برگذار نشد ها كه بگیم ماله اونه! یك روز با بیگ سر این خرجها داشتیم حرف میزدیم گفت چه فرق داره شام ساده باشه یا سه جور؟! چرا اون پول رو آدم خرج خودش یا یك مركز خیریه نكنه؟! آیا این ریخت و پاش ها برا زندگی خوش زوج تاثیر میگذاره؟! چند روز پیش هم تو كتابخونه در قسمت اتاق كپی یك دختر ایرانی كه متوجه نشد من ایرانیم بلند بلند تو موبیلش با دوستش حرف میزد و میگفت: میدونی اگر به من باشه اون پول رو خرج یك سفر میكنم، چرا بدم به شام برا كسایی كه نمیشناسم! آدم یك عروسی كوچیك با نزدیكاش بگیره خیلی بیشتر میچسبه! حلا هرچی هم خرج كنی باز فردا مردم پشت سرت حرف میزنن و عیب ایراد میگیرن! نظر شما چیه؟!
در سوئد قبل ازدواج زوج باید فورمی رو پر كنن، امضا كنن و بعد بفرستن ادراه مالیات برای برسی، نام فرم ترجمه اینگلیسیش میشه consideration of impediments to marriage . سوالاتی كه از زوج میشه اینها هست: آیا در حال حاضر مزدوجین، یا پارتنرشیپ رسمی دارید كه جایی درج شده باشه؟! آیا قبل از این هم ازدواج كرده بودین؟! اگر بله كه چند بار. بعد یك جا دیگه هست برا علامت زدن كه نوشته: تا اونجا كه من میدونم، من و همسر آینده ام خواهر برادر تنی و یا خویشاوند خونی ( پدر ، مادر، مادربزرگ، پدربزرگ، نوه، فرزند) نیستیم ( یعنی داییی عمو، عمه، خاله اوكی هست!) بعد هم محل دیگه ای هست واسه علامت زدن كه اونجا هم نوشته جلوش، من و همسر آینده ام باهم خواهر برادر نیمه تنی نیستیم. كه البته جایی دیگه درج شده كه بعد از اجازه گرفتن از county administrative board ( استانداری) خواهر و برادر نیمه تنی( یعنی پدر یا مادر یكی باشه) میتونن با هم ازدواج كنن. بعد دادن اجازه از سوی اداره مالیات، با داشتن این مدرك تا ۴ماه عروس داماد عزیز اجازه دارند كه یا در كلیسا یا در یكی از مراكزی كه اوكی باشه، مانند دادگاه زیر مدارك ازدواج رو امْضا كنند. اگه تا ۴ماه اینكار نشه كه باید از نو درخاست بدند. در همین راستا هم عروس داماد باید اعلام كنن كه بعد ازدواج میخواهن نام فامیلیشیون رو عوض كنن یا نه.
این دو سطر آخر بسیار جالب بود از نظر ما، حال نظر شما چی باشه.
هیچوقت نتونستم درك كنم كه چرا فیلمهای Godfather,Scare face و Rambo اینقدر برای پسر جماعت جذاب و تا حد زیادی پرستیدنی هستند! اون زمان كه تو ویدیو كلوب كار میكردم مدام بزرگ و كوچیك میومدن و این فیلمها رو برای بار چندم كرایه میكردن و یا حتی میخریدن. خودم هیچوقت حاظر نشدم كه بشینم این فیلمها رو تا آخر نگاه كنم تا همین پریشب. شنبه بود، تعطیل بود، بیكار بودیم. نشستیم و تا صبح ساعت پنج فیلم نگاه كردیم، اونم چی؟! رامبو!!! اگه دوسال پیش كسی بهم میگفت بشین این فیلم رو نگاه كن بهش میخندیدم، اما حالا صدقه سر شازده، میشینیم این فیلما رو هم نگاه میكنیم! از همه عجیبتر اینه كه بگی نگی آخر سری كمی هم ازشون خوشم میاد و تا چند ساعتی درگیرشون میشم. خلاصه این اواخر مدام در حال دیدن فیلم اكشن هستیم، بس اكشن دیدم شبها هم خوابام هیجانی و پر از اكشن هستن! اما باز صد رحمت به فیلمها اكشن، اگر عشق فیلمهای horrer رو داشت كه كارم زار بود!
هوا بس دلپذیر شده كه آدم دلش میخواهد هی بره بیرون بگرده، لب آب یا همینجوری تو شهر، یا اینكه با دوستاش بشینه بساط كباب رو را بندازه. اما حیف كه الانه بدجوری سرم شلوغه! كلاغهای پشت پنجره هم برگشتن و دارن لونشون رو تعمیر میكنن. ببینم امسال چندتا جوجه سر از تخم در میارن.
این یك زن گیشا هست در حال انجام یكی از وظایفش كه آماده كردن و سرو كردن چایی هست. اما به نظر شما یك مرد گیشا چه شكلی خواهد بود؟!
امروز یك روز بسیار آفتابی و عالی هست، تا باشه همیشه از این روزا باشه! با اجازه یكی دو ساعته كه تازه از خواب بیدار شدم، و بعد صرف صبحانه بر حسب عادت همیشه گی كامپیوتر رو روشن كردم تا روزنامه ها محلی سوئد رو بخونم كه بدونیم دنیا دست كیه! گاهان در میان این همه اخبارهای ناگوار سوژهها جالبی هم گیر میاد! یكیش هم همین خبر هست كه در روزنامه Aftonbladet در بخش صکص و روابط عاشقانه درج شده! تیتر این خبر كه بالاش عكس یك گیشا هستش با این مضمونه: مردانه گیشا برای زنان تاجر ( یا همون سرمایه دار) گرایش جدید در ژاپون!
یعنی هركی این تیتر رو ببینه غیر ممكن هست كه مثل آهن به آهن ربا جزب این متن نشه، هیچی شروع كردیم به خوندنش كه در ادامه نوشته بود:
زنان در حال حاضر در سراسر دنیا مشغول به كار و كسب در آمد هستند و روز به روز در آمد آنان زیاد تر و سمت آنان مهمتر میشود. ( اینو میگن گیرل پاور!) البته مردانی هستند كه با این پدیده مشكل دارند و نمیتونن باهاش كنار بیان!( ای بابا كی كه بدش بیاد طرفش در آمد بالا داشته باشه، یك نیگاه به همسران زنان میلیونر هالیوودی بندازین كه دارن عشق دنیا رو میكنن!) ولی حالا راه حلی برای این زنان مووفق پیدا شده كه خسته شدند از اینكه در آمدشان مردان را فراری میده! در توكیو، ژاپون مردان گیشا خیلی پر طرفدار شدند. زنان پولدار تا ۳۰۰هزار كرون ( حساب كنین هر كرون حدود ۱۲۰تومان باشه دقیق نرخ بازار رو نمیدونم با عرض پوذش) حاظرند خرج یك شب بودن برای مردان گیشا بكنن كه در سرار اون شب این آقایون از این خانومها مدام تعریف و تمجید میكنن و بهشون اظهار عشق و علاقه میكنن!
پس تا یك چند ساله دیگه كتاب خاطرات من یك مرد گیشا بودم هم به بازار میاد و بعدش هم فیلمش رو میسازن و ما خواهیم رفت و همایت خودمان را از این فیلم میكنیم! آدم كه این متن رو میخونه، میگه به به دنیا عوض شده چه جالب چه خوب چه فرهنگی بعد گوشش میبینه نوشته، پوتین “یك زن بی مفصل روانتخاب میكنه” یك ژیمناست ۲۴ساله رو به زن خود ترجیح میدهد. گویا مرض جدیدی شاید هم قدیمی در بین سردمداران جهان مد شده كه زنان خیلی جوان رو به همسران خود ترجیح بدهند تا بلكه ایشان هم احساس جوانی كنن! نمونه جدیدش مستر ساركوزی رئیس جمهوره فرانسه! كه زنش هم نصف عمرش رو داره و هم كلی قد و قیافش از اون سرتره! البته میگن تا سه نشه بازی نشه، باید دید كه سوومی كیه؟ میستر بوش یا نخست وزیر اینگلیس؟!
بسوزه پدر پول و قدرت. عشق چی عاشقی كدامه. اگه زنی، اگه مردی، اگه پیری، هر دردی كه داری داشته باش اما پولدار باشی همه چی حله! حوری بهشت و میستر وورلد عاشقت میشن! پول نداری فكر عشق و حتی صکص رو هم نكن! خدایا توبه عجب روزه گاریست این روزگار
ایكاش دوربین داشتم و از منظره روبرویم میتونستم عكسی بگیرم. تپه های برفی، زمینهای نیمه برفی و پر از شن، و یك آفتاب عالی. ساعت ۱۶:۳۲ هست و آفتاب وسط آسمونه، انگار نه انگار كه همین دیروز مثل چله زمستون داشت برف میبارید. گویا هوا تصمیم داره كه یك روز در میان بهاری و یك روز در میان زمستانی باشه!
نشستم تو یكی از اتاقهای مخصوص درس خوندن در محوطه دانشگاه، كه میشه به اصطلاه كرایه كرد ( ولی پول نمیدیم) برا چند ساعتی تا یا تنها یا با گروهت بشینی اونجا درس بخونی، تو هر اتاقک هم یك عدد كامپیوتر و یك تخته سفید با ماژیك پاژیک در اختیارت هست كه اگر خواستی و احتایج داشتی ازشون استفاده كنی، البته میشه لاپ تاپ شخصی رو هم آورد و با داشتن امیل دانشجویی به خط دانشگاه كه سرعتش معركه هست وصل شد. حالا من یكی از این اتاقکها رو از ساعت پنج تا هشت شب اجاره كردم تا بلكه بشینم درسته حسابی درس بخونم، اما هنوز كه مشغول وبلاگ نویسی و قهوه خوردنم و لذت بردن از منظره، دست خودم نیست بی اختیار لبخند رو لب میشینه وقتی هوا به قشنگی الان باشه و با اینكه شاید هزارو یك بدبختی داشته باشم، اما باز هم در اون لحظه فكر میكنم كه خوشبخت ترین آدم دنیا هستم! البته در مواقع دیگر ۷۵٪ احساس خوشبختی میكنم! اینم خوبه نه؟!
امروز بخش ۴ این ترم شروع شد كه در مورد جامعه شناسی پزشكی هست. تو ۴هفته، یعنی سه هفته ، هفته آخر همیشه برا نوشتن و خوندن امتحانات هست، قرار هست خلاصه و گذارا بهمون در مورد این شاخه جامعه شناسی اطلاعت بدن، هنوز هیچی نشده برا چهارشنبه كلی مقاله و جزوه دادن كه بخونیم. كار خیر روز رو هم انجام دادم و به داد چند تن از همكلاسیها رسیدم، ( همش بخاطر هوا خوبه!) كارت كپی و جزوه ها كه خودم كپی كردم رو دادم دستشون تا اونها هم بتونن كپی كنن و سرشون برا چهار شنبه بی كلاه نمونه! امان از این همه دست و دلبازی! بله جامعه شناسی پزشكی، كه به گفته بعضی بزرگان واژه خوبی نیست و باید جاش از sociology of health استفاده كنیم، در اروپا و آمریكا خیلی خیلی مورد استقبال قرار گرفته. از نظر شخصی هم هرچند ما كاره ای نیستیم و اول كارمونه، جزو جالبترین شاخه ها هست و دست آدم خیلی باز تره !
استادامون یك آقای خیلی پیره و بعدش یك خانم ۴۰ خورده ای سال، این خانم قبلش پرستار بوده و سالها مشغول كار پرستاری بوده، بعد تصمیم میگیره بره علوم انسانی بخونه، بعدم سر از جامعه شناسی در میاره و دكتراشو تو این رشته میگیره، اما، من موندم این با این سنش، و سابقه كاری و تحصیلی كه داشته چطور رسیده همه این كارا رو بكنه؟! شاید هم فشرده خونده، تكی كلامش هم با اینكه داره به سوئدی تدریس میكنه are you with me so far هستش كه هر ۵مین یكبار میگه! حالا وقتی دانشجو بخواهد از تیكه كلام اینگیلیسی استفاده كنه كلی غر میزنن به جونش كه سیع كنید روان بنویسید و بحرفید، سوئدی را پاس بدارید!
خوب ساعت پنج شد، من برم به عهدم عمل كنم، یك ساعت دیگه هم بیگ از بیمارستان میاد كه او هم بشینه و برا امتحاناتش درس بخونه! هر دو بخا طر كم كردن روی اون یكی سیع میكنیم كه درس خونتر از قبلمون باشیم! البته با این تفاوت كه بیگ با یك دور كتاب رو ورق زدن همه چی میره تو كلش! تمركز عجیبی داره كه حسادت من رو وحشتناك بر انگیخته! آهان شرطم بستیم ببینیم كی بهتر از پس امتحاناتش بر میاد. از حالا دلم برا خودم میسوزه! اگر پارتنر آدم خر خون و ورزشكار باشه، ولی خودت اینجور نباشی، دو حالت برات پیش میاد، یا خودت رو میزنی به كوچه علی چپ و بعد یك مدت قید رابطه رو میزنی، یا اینكه اینقدر پرو هستی با اینكه داره جونت در میاد سیع میكنی با طرف هم پا باشی، كه این آخری حكایت من هست! خدا عاقبتمون رو بخیر كنه!
استخان دماغم با اینكه یكساعت از بلائی كه به سرش آمده میگذره، هنوز هم كه هنوزه درد می كنه! آمدم در كمدی رو كه با باز شدنش تبدیل میشه به آشپزخانه باز كنم تا كمی آب بخورم، یكهو در سمت چپی تالاپی یكوره شد و خورد تو دماغ بیچاره و از همه جا بیخبر من! برا چند دقیقه همه جا جلو چشمام سیاه شد! در كمد به دست زنگ زدیم به مسئول نگهداری از ساختمونها و جریان رو گفتم، گفت زنگ میزنم نجار بیاد درستش كنه، حالا نجار كی میاد خدا میدونه، یك ساعت گذشته و هنوز خبری نیست! در بدجنس!
یاد حرف بیگ میوفتم كه میگه، تو خیلی ناز نازی هستی، تحمل دردت كمه! این حرفش رفته رو مخم، من هیچم ناز نازی نیستم، ولی خوب وقتی دیگه درد بزنه به كارد استخانم جلو غر زدن هامو كسی نمیتونه بگیره، و دروغ چرا اون موقع دوست دارم یكی دلداریم كنه و به اصطلاح نازم رو بكشه! بیگ زیاد اهل ناز كشی نیست، بر عكس من كه زیاد و تند تند دوست دارم احساساتم رو بیان كنم و نشون بدم اون كمی خود دار تره. حالا شاید هم من زیاده روی میكنم؟!
آقا نجاره اومد و در كمد رو همین الان درست كرد، كارش پنج دقیقه هم طول نكشید! خلاصه، هوا هم كه شاهكاره، مثل چی داره برف میاد، صبح خبری نبود ها! در عرض نیم ساعت همه چی این رو به اون رو شد. به قول سوئدیها یك هوا آپریلی به تمام معنی هست، یعنی شوخیش گرفته با ما، یك دقیقه گرمه، یك دقیقه سرد.
دوماه كامل از این ترم مونده، كه اونم مثل برق و باد میگذره. تابستون شلوغی تو راهه، از طرفی همه تابستون رو باید باز خونه سالمندان كار كنم، كه شكر خدا دیگه میشه آخرین تابستونی كه اونجا كار میكنم، و دیگه برا همیشه با این شغل و اون مكان خداحافظی میكنم، از طرف دیگه هم كه عروسی و این حرفا هست. اما تا باشه از این سر شلوغیها باشه. بیگ هم میره شمال كار كنه. خوبه تابستون از هم دوریم، دوری و دوستی.
این برفه سرعت بارشش سریعتر و سریعتر داره میشه، بیچاره هر كسی كه بیرونه!
گویا تا ۱۳بدر میشه عید نوروز و ساله جدید رو تبریك گفت، پس با كلی تاخییر و پوذش سال نو مبارك. با این امید كه سال خوبی برای همگان باشه. پارسال برای ۱۳بدر رسیدم به استكهلم و با خانواده بودم امسال برای خود عید. عید امسال بعد سالیان سال یكجورهایی مثل عیدهای دوران كودكی بود. اولندش كه تعطیل بود، دو اینكه فامیل در غربت جورایی همه جمع شده بودن و هی هر شب هم رو میدیدم تو این تعطیلات و حسابی این دید باز دید ها حال داد، دیگه رفت تا خدا میدونه كی. سه اینكه مانند اون دوران عید سرد و برفی بود. برا كریسمس كم برف اومد عوضش تو این مدت برف و سرما از خجالت سوئدیها در آمد. تو تعطیلات عید پاك هم مانند تعطیلات نوروز تو ایران كلی تصادفات تو جاده ها پیش آمد. تلوزیون كانال چهار پلوس هم یك ساعتی برنامه نوروزی اجرا كرد كه با توجه به امكانات خوب بود، یك سری آدم مشهور از جمله نخست وزیر عید رو تبریك گفتن كه البته چیز جدیدی نبود. سالها قبل هم این مراسم بود. تعطیلات فشرده بود و جز دیدار با خانواده كه دیگه تا تابستون نمی بینمشون به كار دیگه ای نرسیدم. تو استكهلم كلی جشن و این حرفها بود كه ما فقط حرفش رو شنیدیم نشد بریم. اما گله ای نیست. سنت جدید خودم رو هم نشكستم و هفت سین رو چیدم اینجا با اینكه نبودم، هنوز هم جم جورش نكردم تا ۱۳بدر. یك بادو بوران و برفی هست كه نگو نپرس، از خیر بهار باید گذشت و چشم به راه تابستون باید شد، میاد نمی آد؟! اوضاع درسی هم كه مثل همیشه هست، باز آخر ماهه و كروس سوم این ترم داره تموم میشه، این سومی در مورد جامعه شناسی مسنها بود، چه تعغییری در سیستم زندگی باز نشسته ها و پیرها پیش آمده از شروع جامعه رفاهی تا به الان و به چه سمتی داریم میریم. خیلی خیلی كورسهای جالبی این ترم گذاشتن به استرس و كمبود وقتش می چربه. الان هم منتظر نشستم تا همكلاسیها زنگ بزنن و بریم برا حاظر كردن سمینار فردا. انشالاه كی زنگ بزنن خدا میدونه، ساعت سه و نیم بعد از ظهره مثل اینكه میخوان شب كاری كنیم. خب اینم از غر غر پست سال جدید.
و اما از قطب، اینجا همه چیز امن و امان است، همه چیز مثل همیشه هست، نه بمبی میتركه، نه بانكی زده میشه و نه شلوغ پلوغی در كار هست. در طول هفته سیل دانشجو ها و آكادمیكرها رو موقع رفت و آماد در راه دانشگاه میشه دید، آخر هفته هم در رستوران، كلوبها. زندگی عادی، معمولی ساكت. اوج هیجان موقع مست كردنشونه. یا در طول هفته اگر كسی لیز بخوره و كله پا بشه! شاید بعضی ها بگن این زندگی خسته كننده هست، اما من دوستش دارم. همین كه تنها درگیریت امتحان و چیز ها پیش پا افتاده باشه. لذت عجیبی داره این مشكلات پیش پا افتاده. مدتی هست كه كمتر به نت وصل میشم، خودم رو تا حد زیادی درون چهار دیواری خونه و حصاری كه دور ذهنم كشیدم قایم میكنم، یعنی مثل اینكه بری یك سفر دور و دراز. شاید برای مدتی اینجوری بهتر باشه. اما با این حال از اخبار بیخبر نیستم، شنبه برنامه پخش اهدا جایزه اولوف پالمه به پروین اردلان و پیام ویدیویی كه او فرستاده بود رو دیدم. جز تاسف حس دیگه ای كه نیست، افتخار؟! تا حدی، اما بیشتر تاسف. آهنگ رهایم كن كه یك گروه سوئدی اجرا كرده بود هم محشر بود. این بالا هوا سرده، هنوز برف میاد، زمین یخ و لیزه. خبری از بهار نیست فعلان. همه تاتی تاتی را میرن كه پخش زمین نشن. چهار شنبه بخش دو از پنج بخش این ترم تمام میشه. هر بخش نزدیك چهار هفته هست كه هفته آخرش اختصاص داده میشه به مرور درسها و امتحان. بخش دووم جامعه شناسی دینی بود. جزو شیرینترین درسهایی بود كه تا به حال داشتیم. این كتاب هم كه نویسندهاش نروژی هستن، خیلی روون و ساده یك انتروداكشن( فارسیش چی میشه؟) عالی در مورد جامعه شناسی دینی به خواننده میده. جز این كتاب، كتاب پایانامه استادمون و دو آرتیكل دیگه هم داده بودن برامون واسه مطالعه، آی كه چه لذتی داشت كه مجبور نباشی ۶تا كتاب سنگین رو یكماه تموم كنی! یك نفسی كشیدیم! خلاصه سفید برفی در حال گذران زندگی سونسونی ( سونسون یكی از رایجترین نامهای خانوادگی سوئدی هست در كنار پترشون، لارشون، اولوفسون و غیره، و اگر كسی زندگی آروم و راحتی رو داشته باشه با سه و یعنی ویلا، ولوو و ووه كه همون سگه، میگن سونسون لیو یا زندگی سونسونی داره) هست، البته بدون داشتن ویلا، ولوو و سگ! ایشالا كه شما هم دم عیدی خوش و شاد باشین
آی بعضی آهنگها چه وصف حال هستن، یك مدت پیش این آهنگ حسابی وصف حال ما بود، یادش بخیر چه شبی بود آن شب. بامزه گیش هم اینه در همون حال و احوال همین آهنگ رو داشتم گوش میدادم. چه جالب كه آدمهایی كه با زندگی و احساست دیگران بازی میكنن یكروزی بدون اینكه انتظارش رو نداشته باشند زندگی حسابی حالشون رو سر جاش می آره! بگذریم، دم عید هست و موقع خونه تكونی، خیلی خونه تكونی كردم با گذشته، اتفاقات جالبی افتاده، چپتر جدیدی در داستان زندگیم شروع شده، هنوز اضطراب و دلهره هست، اما دیگه شوكهای روحی تمام شدن، آخریش دیشب بود، ولی دیگه همه چی تموم شد. دیشب تا جنون رفتم و برگشتم، مردم و زنده شدم، خدایم شكرت كه تنها نبودم، راضیم از زندگیم، از كسایی كه تو زندگیم هستن. از مشكلات عجیب و غریب و سختم هم راضیم.
پ.ن : تا پاییز ماههای سختی در پیش رو هست. باید خیلی چیزها رو پشت سر بگذاریم و خیلی چیزها برامون صابت بشه. اما من امیدوارم، میدونم كه هر دومون از این مشكلات به خوبی رد میشیم، به قول دوستان دلم روشن هست. با هم میتونیم. دیگه نوبت هم كه باشه نوبت ماست. خدا هم با ماست.